مرتضى راوندى

110

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

ثابت قدم بزم عشرت بود ، خاك در كاسهء سرش ريخته به تيرش زدند ، دائره كه حلقه بندگيش در گوش كشيده از شادى در پوست نمىگنجيد ، به ضرب طپانچه از دايره اهل نشاط بيرونش كردند . چنگ كه هميشه جا در دامن زهر جبينان ماه طلعت داشت ، به جهت ضبط قانون ، موىكشان از پرده برونش كشيدند پرده ناموسش به ناخن بىاعتبارى دريدند . طنبور را گوشمالى ندادند كه ديگر هوس نغمه‌پردازى كند و رباب را آنچنان ننواختند كه بعد از اين با حريفان ناسازگارى كند و اگر بوى برند كه عود بر عشّاق نواى مخالف خوانده در زمانش چون عود قمارى بسوزند ؛ و اگر بشنوند كه موسيقار با كسى همنفس گشته ، سرب در گلويش بريزند . اميد كه منشور رخصت از ديوان رحمت پناهى صادر گردد و آب رفته به جوى شيشه و پياله بازآيد و مستورهء « بنت العنب » كه در پرده خفا محجوب مانده ، شهد روان گردد و چشم پياله به ديدار قرة العين روشن گردد ، يا رب دعاى خسته دلان مستجاب كن . » « 1 » نمونه‌يى از تعاليم اجتماعى او ، بىترديد دامن روزى نمىآيد به دست * مىكند با كاهلان اين نكته تلقين آسيا بيكارى و توكل دور است از مروّت * بر دوش خلق مفكن زنهار بار خود را از شرم در بسته روزى نگشايد * اين قفل ، كليدى به جز ابرام « 2 » ندارد * * * مگو در بىغمى آسودگى هست * كه غم گر هست در عالم همين است * * * در طلب ، سستى چو ارباب هوس كردن چرا ؟ * راه دورى پيش دارى رو به پس كردن چرا ؟ در ره دورى كه مىبايد نفس دريوزه كرد * عمر صرف پوچ‌گويى چون جرس كردن چرا ؟ مده چو تير هوايى ، به باد عمر عزيز * كشيده‌دار كمان تا نشان شود پيدا هرچه رفت از كف به دست آوردن آن مشكل است * چون كند گردآورى گل ، بوى غارت برده راه اكنون كه در دهان تو دندان به جا نماند * بيحاصل است داعيهء لب گزيدنت به سر نيامده طومار عمر ، جهدى كن * كه چون قلم ز تو در هر قدم اثر ماند حسرت اوقات غفلت چون ز دل بيرون رود * داغ فرزند است فوت وقت از دل چون رود * * * نيست كارى به بد و نيك جهانم صائب * روى دل از همه عالم به كتاب است مرا

--> ( 1 ) . اين نمونه نثر از روى بياض استاد فقيد جلال همايى نقل شده است . به نقل از كليات صائب ، پيشين ، ص 48 . ( 2 ) . كوشش و تلاش .